جمال رضايى

533

بيرجندنامه ( فارسى )

20 - بلوّبلوّ balow balow : واژهء " بل bal " در گويش بيرجند به معانى " يار " ( در بازى ) ، " جفت " ، " لنگه " و مانند اينها به كار مىرود . در اين بازى معنى اوّل آن يعنى " يار " مورد نظر است . در اين بازى بچّه‌ها به دو دستهء مساوى تقسيم مىشدند و بچّه بزرگتر يا چابكتر و زرنگتر هر دسته نقش " استاد " آن دسته را به عهده مىگرفت و بازى با " تارخش [ ك ] tare xos [ k ] " « 1 » آغاز مىشد . " استاد " دسته‌اى كه بايستى بازى را آغاز مىكرد با دستها جلوى چشمان " استاد " دستهء ديگر را مىگرفت و به شاگردان او دستور مىداد كه همه گرد هم در ميان داو بازى بنشينند ، آنگاه به شاگردان خود مىگفت در جايى ، بيغوله‌اى ، گوشه‌اى ( در محدودهء از پيش تعيين شده ) پنهان شوند و آنها با دو به اطراف پراكنده و در جايى پنهان مىگشتند . وقتى كه بچّه‌ها مىرفتند ، چشم " استاد " رقيب را باز مىكرد و او مىبايست بچّه‌هاى پنهان شده را پيدا مىنمود و وى براى اين منظور به راه مىافتاد و با دو به اين طرف و آن طرف مىرفت و " استاد " اوّلى به دنبال او حركت مىكرد و مىدويد و با صداى بلند ياران خود را از وجود و موقعيّت و حركات وى آگاه مىنمود تا خود را از چشم او پنهان كنند و يا از راهى پنهان و دور از چشم وى خود را به " داو " بازى برسانند . بچّه‌هايى كه دور از چشم " استاد " رقيب ، خود را به جاى نشستن حريفان خود رسانده بودند به دور آنها مىگشتند و با كلاه ( پارچه‌اى يا نمدى ) به آنها مىزدند . در تمام مدتى كه " استاد " رقيب براى پيدا كردن بچّه‌هاى طرف مقابل در تكاپو بود " استاد " اوّلى در دنبال او فرياد مىزد : " بلوّ " يا " بلوّبلوّ " يعنى اى بل ( يار ) يا اى بل اى بل و پس از آن وضع و موقعيّت يا كارهاى او را اعلام مىنمود مثلا اگر او مكثى مىكرد و به اطراف مىنگريست مىگفت : " بلوّ چاش چرا مكند balow cas o cara mokonede " ( چشم و چرا مىكند يعنى به اطراف مىنگرد ) . وقتى كه همه بچّه‌هايى كه " نسوخته بودند " به دور حريفان خود مىگشتند ، " استاد " دوّمى نيز در اطراف شاگردانش تكاپو مىكرد و مىكوشيد با دست يا پا به شاگردان دستهء مقابل بزند و آنها را " بسوزاند " . وقتى كه همهء بچّه‌ها مىسوختند اين " داو " بازى تمام مىشد و " داو " ديگر آغاز مىگشت ، در اين " داو " " استاد " دوّمى و شاگردانش نقش " استاد " و شاگردان دستهء اوّل را به عهده مىگرفتند و بازى با همان روال ادامه مىيافت . « 2 »

--> ( 1 ) . قطعهء سنگ نازك كوچكى را برمىداشتند و يك روى آن را با زبان تر مىكردند و مانند سكّه در شير يا خطّ از آن استفاده مىنمودند و يا با آن " بازى " و برد و باخت مىكردند : نك : " تارخش [ ك ] . شماره 26 . ص 535 . ( 2 ) . نك : بلوّبلوّ ، " واژه‌نامهء گويش بيرجند " .